|

گزارش پشت صحنه فيلم تلويزيوني «پيمان»
دوام ليلي و مجنون به نارسيدن باد!
سايت خبري سيما فيلم: جوانان اتوكشيده؛ كفش هاي برق انداخته، ماشين هاي آماده و يك ازدحام خارج از حد معمول در كنار بزمي در پس اين هياهو؛ اشتباه نكنيم، قرارمان اين نيست. صداي ساز و دهل هم ارتباطي به ما ندارد. تنها يك خوشامدگويي ساده است كه كمي دير وقت به نظر مي رسد! به عبارتي براي ورود به دفتر يك روزنامه آن هم در ساعات پاياني شب، كسي براي استقبال، با ساز و دهل نمي آيد. اما وجود يك تالار عروسي آن هم مقابل دفتر روزنامه، پاياني است بر اما و اگر و شايد هايي كه از بدو ورود ذهن آدم را مشغول مي سازد. ديوار بلند و يك در آهني كوچك مي تواند هر چيزي را در پشت سر خود پنهان كند. معبري است براي جدا شدن از فضاي پرشعف يك جشن، از پس درها و ديوارها، دنيا رنگ عوض مي كند چنان كه گاهي حتي حدس زدن آن نيز دشوار است. اتاقك نگهباني، حياطي كوچك و چند پله فلزي و مدخلي به دنياي يك صحنه، سكانس و حتي پلان كوچكي از يك فيلم كه مي توان با حضوري نابهنگام تمام آن را براي لحظه اي به هم ريخت. *** در انتهاي نيزار! همه چيز حال و هواي دفتر روزنامه هايي را دارد كه مي توان بيشتر در فيلم ها و داستان هاي با آن مواجه شد. ميزهاي پيوسته با انبوهي رايانه و برگه هاي جورواجور بر روي ديوارش هم مي توان زيباترين كلام ها را با شاخص ترين تصاوير ديد و لذت برد. از كاغذ كادويي با تصاوير صادق هدايت كه برش خورده تا بريده جرايد و الي آخر. اما حضور پراكنده افراد، نشان از وقفه اي است در تصويربرداري فيلم «پيمان» كه اعلام سرو شام آن را موجب شده است. در انتهاي سالن و پله هاي مجاور آن و اشاره دستي مبني بر تعارفات هميشگي بر حسب ميهمان نوازي يعني به ميز شام نزديك شدن... . مقر اصلي همان طبقه اول و محل تحريريه است اما از طبقه دوم تنها براي اتاق چهره پردازي و تعويض لباس و غذاخوري استفاده مي شود. جايي كه مي توان فارغ از لباس و رنگ و روي جنوبي هنرپيشگان گپ هاي دوستانه اي زد و قدري هم در مورد بقيه و كارهاي در دست ساخت و ... سخن به ميان آورد. تا اينجاي كار مي تواند براي هر فيلمي اتفاق بيفتد اما آنچه يك فيلم را از فيلم ديگر متمايز مي سازد قصه، نام و شرايط آن است؛ به عبارت ساده تر فرم برنامه ريزي روزانه پروژه. برگه مربوطه را اينجا روي در اتاق گريم چسبانده اند: ـ پروژه در انتهاي نيزار(پيمان) ساعت حضور عوامل 3 بعدازظهر منصور ـ محمود مقامي سكانس هاي 48 ـ 7 ـ 32 جمال ـ محسن بهرامي سكانس هاي 7 ـ 32 زكيه ـ افسانه ناصري سكانس 7 جميله ـ سپيده ذاكري سكانس 7 نرجس ـ شيرين بينا سكانس هاي 44 و 48 و... البته اولين بازيگري كه با او مواجه مي شوم همان خاله ساراي خودمان است كه حالا بيش از يك دهه است در سينما و تلويزيون حضور دارد اما اهل مصاحبه نيست. البته اين تنها در پاسخ به تماس هاي مكرري است كه مي خواهند صرفاً صفحه هاي روزانه خود را پر كنند. آتنه فقيه نصيري كاري مي كند كه خود نقش گويا باشد و نه اينكه مجبور باشد باز هم از همان كار كردن چيزي بگويد اما وقتي تنگ دلش مي نشينم و فارغ از شرايط كاري گپ مي زنيم، مي بينم كه مثل خيلي از ما دلش مي خواهد گفتگوي جدي داشته باشد تا اين كه بهانه اي باشد براي ... .
*** لطفاً خالكوبي عكستان را پاك كنيد!
هوا دست كمي از گرماي جنوب ندارد و چه هماهنگي ناميموني. قصه، قصه هور است و جنوب. اما آنچه امشب اتفاق مي افتد حكايت سرگرداني زني عراقي است كه از پس سالها به دنبال شوي گمشده اش از آن سوي مرزها گذشته و خود را به دفتر روزنامه اي رسانده كه صاحب آن، زماني همسرش را از نزديك ديده است. جنگ، جنگ است و هر قدر هم كه از آن گذشته باشد، عواقبش گريبان نسل هاي پس از آن را مي گيرد. چه بسيارند آوارگاني كه هنوز به دنبال گمشدگان خود سرگردان دور و نزديك شده اند و چه بسيار آناني كه ديگر چيزي به خاطر نمي آورند جز سوت مداوم منور، گلوله و تانكهايي كه به موزه هاي جنگ اهداءمي شوند. گاهي جنگ لباس عوض مي كند و در زير روابط آدمها به حيات خود ادامه مي دهد، قصه «پيمان» انگار از اين دست ماجراهاست. درست است كه جنگ تمام شده اما اينجا محل رويارويي دو زن از دو قبيله است كه براي زندگي شان دست به مبارزه مي زنند؛ اول زكيه زن عرب و دوم نرجس زني عشايرنشين كه تقدير پاي او را به زندگي مرد عراقي كشانده است. فرم برنامه ريزي را از نو بايد مرور كنيم. يك چيز كم است. آن هم عكس احمد ابراهيم سرباز عراقي و خانواده اش در روزنامه است؛ يعني همان نقطه پيوند آغازين. كسي قبلاً ترتيب تهيه آن را داده است. فقط كافي است كه روي ميز مياني تحريريه كه حالا گلهاي داخل گلدان آن بيشتر خزان زده اند تا بهاري گذاشت و افسانه ناصري بيايد و با آن لهجه غليظ عربي اش كه به عبارتي محصول جستجوي خودش نيز هست، بگويد: پس واقعاً خانم رئيس مهمون دارن ... اما نه هنوز كمي زود است چرا كه بحث بر سرخالكوبي چهره نرجس و دلايل آقاي بازرس مانده.
*** آقا بيا پايتخت!
مرتضي عباسي از آن دسته تهيه كنندگاني نيست كه همين طوري سر از تلويزيون در آورده باشد. او از همان سالها پيش تحصيل در رشته برنامه سازي عازم امريكا شده است و با فوق ليسانس ارتباطات شاخه راديو و تلويزيون، قبل از آن كه موهاي سرش سفيد شود با تمام شور و هيجانش بازگشته تا راديو و تلويزيون خراسان براي خودش قطبي بشود. همان زمان كسي گفته بود، اي آقا بيا پايتخت. اين طوري ها هم كه فكري مي كنيد نيست اما شور ايده آل گرايي چيز ديگري است. حالا سالها مي گذرد و تازه راهي پايتخت شده است اما البته تا توان داشته براي استانش كسب آبرو كرده است. اين طوري بود كه خودش آمد و با فروتني گفت آماده است تا به هر پرسشي پاسخ دهد. با وجود اين كه بيش از 30 فيلم مختلف در تلويزيون ساخته اما به گفته خودش هنوز آنچه را كه بردلش بنشيند، نساخته است. مصطفي صفاري را از همان مشهد و تلويزيون خراسان مي شناسد و به قولي به كارگرداني اش اعتماد دارد؛ همان موقع ها كه مدير توليد و پخش بوده و يا در معاونت سيما بروبيايي به هم زده بود. پشتكار و دقت آن سالها را هنوز هم با خود دارد به همين خاطر با شيرين بينا در مورد خالكوبي بارها و بارها گفتگو مي كند، انگار كه در معذوريت مميزي ها گير كرده اما مي خواهد هر دو طرف را راضي نگاه دارد. به هر حال گريم بينا (صدق گويا) با همان چهره برنزه و چند خال خاتمه مي يابد. آدم تا با بعضي ها قاطي نشود نمي تواند بفهمد كه چقدر تصوراتش از آنها درست است. شيرين آنقدر راحت و به جوش است كه گاهي با او تا آنجا پيش مي روي كه انگار نه انگار غريبه اي. از اين كه مجبور است در هر كاري گريم هاي غليظي را تحمل كند كه نه تنها چهره اش را جذاب تر نشان نمي دهد بلكه مخل زيبايي اش هم هست، راضي به نظر نمي رسد. تحصيل در رشته علوم تربيتي كجا و بازيگري كجا! اغلب به نظر مي رسد اين خواهران بزرگترند كه بر مسير اعضاي كوچكتر خانواده تأثير مي گذارند؛ اما در مورد شيرين قضيه برعكس است. نگين صدق گويا خواهر كوچكتر يك روز مي آيد و مي گويد:« شيرين براي فلان فيلم كسي را با چنين مشخصاتي مي خواهند. فكر مي كنم تو از عهده اش بر مي آيي...» و بعد اين مي شود كه مي بينيد. البته گاهي كار از اين هم فراتر مي رود و نوشتن فيلمنامه نيز به آن اضافه مي شود. اما هر چه باشد او مادر است و در گپي كه با جوان تر ها دارد، ناخودآگاه به ياد دختري است كه اين روزها بدجوري درگير قبولي در دانشگاه و مسائل آن است، آن هم با چه وسواسي. عقربه هاي ساعت به سمت نيمه شب خيز برداشته اند و شيرين بينا با تمام خيالاتش حالا بايد به ملاقات نرجس برود. مقابل آينه مي نشيند تا آثار به جاي مانده از خالكوبي اوليه را از چهره اش پاك كنند. او چنان به آينه خيره شده است كه نمي توانم مسير نگاهش را بخوانم و همين طور است كه نرگس شكل مي گيرد... .
*** زنان سرزمين من، مانتو، شلوار، مقنعه!
«گاهي اينقدر كمدي مي نويسند كه آدم خنده اش مي گيرد.» اين را افسانه ناصري مي گويد. با آن خالهاي چانه، شال عربي و پيراهن بلند و لهجه اي كه گاهي با شيطنت و جذابيت همراه مي شود. از زن عرب كم ندارد اما زماني كه صندلي ام را جلو مي كشم و مي خواهم مقابلش بنشينم، سكوت مي كند. همان اقتداري را دارد كه در اغلب نقش هايش مي بينيم. نمي خواهد در حضور يك خبرنگار، ديالوگ هايش را تمرين كند. به گزارش نويسي بعضي از خبرنگارها اعتماد ندارد، واهمه دارد كه دست انداخته شود، انگار توافق نداشتن منتقدان با فيلمسازها به هنرپيشه ها و خبرنگاران هم سرايت كرده است. با خنده مي گويد:« بنويس يك شيشه آبليمو كنار دستم روي زمين است مثل هماني كه در مورد فندك زيپوي دستيار فلان كارگردان نوشته بود و ... » اما حضور احمد مرادي كه جمع را ميهمان چاي و شربت كرده، به كلي حواسمان را پرت مي كند، مي گويد:« شما هيچ وقت در گزارش هاتان از نيروهاي تداركات چيزي نمي نويسيد در حالي كه بسيار زحمت مي كشند.» قول مي دهم گلايه اش را منعكس كنم. البته نامش احمد است اما هر كس بنا بر حال و هواي خودش به نامهاي مختلفي او را صدا مي زند و او هم با همان لبخند پاسخگوست و بس. كار در فضاي بسته سخت است و اين كه بخواهند شب را روز جلوه بدهند و يا راكوردها را همان طور كه هست حفظ كنند و خداي ناكرده مثل فلان فيلم نشود كه ناگهان رنگ روسري هنرپيشه در داخل سالن با خارج آن زمين تا آسمان فرق مي كند و الي آخر. آتنه فقيه نصيري كه بيشتر از هر چيزي با مانتو وشلوار و مقنعه او را ديده ايم، پس از رفت و آمدهاي مكرر بين دو طبقه در اتاق چهره پردازي مستقر مي شود. هنوز به آماده شدن صحنه خيلي مانده است، بحث نمايشگاه زنان سرزمين من كه به ميان مي آيد، استقبال مي كند. اين كه شايد بتوان طرحهاي متفاوتي را يافت كه علاوه بر جذابيت، قابل استفاده هم باشد. البته اغلب به خاطر ديدن و خريد لباس هاي اقوام مختلف به چنين جاهايي مي رود تا خريد مانتو و شلوار معمولي. اما به هر حال در اين اوضاع و احوال كه اغلب لباس ها در تلويزيون پهلو مي زند به مانتوهاي مدارس، وجود چنين طرحي جاي اميدواري دارد. اما وقتي نگاهي به لباس هاي اطرافم مي اندازم، انگار...
*** رو در رو، نفس در نفس
صندلي هاي تحريريه مانند مدل صندلي هاي اتوبوس هاي بين شهري، روكش هاي آبي دارند. البته رنگ ليوان چاي بهزاد علي آباديان بدجوري با روكش ها هماهنگ شده است. فعاليت و دقتش بيشتر از يك تصويربردار صرف است. او كه بيشتر در سينما حضور داشته، سعي دارد تا حضور فعال خود را در تمام صحنه هاي سكانس هاي امشب حفظ كند. غزل رشيدي جزئيات صحنه را با تلفن همراهش كنترل مي كند. براي منشي صحنه بودن كمي جوان به نظر مي رسد. البته از آنجا كه كار را با فيلم هاي پدرش شروع كرده است، به هر حال چندان دور از ذهن نيست. ـ سلام. اين را زكيه مي گويد. زنها آماده نبرد هستند. چادر عربي شان را بر سر كرده اند. زكيه با لحني طلبكارانه آغاز مي كند:« پس واقعاً خانم رئيس مهمون دارن...» افسانه ناصري بر مي گردد و رو به شيرين بينا (نرجس) مي نگرد. نرجس به او خيره است و گاهي نگاهي به روزنامه و عكس آن مي اندازد. عكسي كه احمد ابراهيم (قاسم زارع) را در كنار زكيه و پسرشان نشان مي دهد. تفاوت عكس دوران جواني زكيه، با وضعيت فعلي اش بسيار است اما گويي نرجس پيشتر عكس و چهره پيش رويش را با خود مقايسه كرده و به نتيجه لازم رسيده است. نرجس عكس را نشان مي دهد: « اين عكس...» زكيه با همان لهجه:« احمد ابراهيم... زنش زكيه....پسرش جمال....» نگاه سرد نرجس از زكيه دور مي شود. نرجس پشت به زكيه به سمت پنجره اي مي رود كه به مدد نورپردازي مانند روز شده است. زكيه رشته افكارش را پاره مي كند:« روزنامه نگارا خيلي باهوشن....خانم رئيس رو مي گم كه يك خبرنگار عراقي رو به مهماني فرا خوانده ... شما آمدين به زكيه كمك كنين، درست حدس زدم؟» نرجس پشت به زكيه ايستاده است كه مي پرسد:« از كجا فهميدين كه ...» زكيه به مقابل نرجس مي آيد. رو در رو، نفس در نفس و خيره به هم. زكيه:« صورت..نگاه...لباس...راه رفتن...از كدام عشيره اي؟» نرجس:«مهم نيست». زكيه:« اگه آمدي گمشده منو بيابي، بايد بگم كاري محال در پيش گرفتي ... اما شايد هم آمدي با اين داستان، معروف بشي ... پس بدان. آخر قصه غمناكه ... بنويس... آخر قصه ت بنويس... دوام ليلي و مجنون به نا رسيدن باد.» زكيه با چشماني خيس از اشك به نرجس مي نگرد. اما چهره نرجس سرد است و سنگين. زكيه تكرار مي كند:« دوام ليلي و مجنون، به نارسيدن باد...» دوربين روي پايه خود عقب مي رود آنقدر عقب كه شايد بتوان هور را ديد، دورتر از صفحه 22 روزنامه اي كه روي صحبتش با مخاطبان آشناست و دستي است براي دوستي. تنها از پس چشمان اشك آلود زكيه مي توانم خطوطي از روزنامه را بخوانم كه نوشته است نامبرده سالهاست به خانه مراجعت نكرده است. چشم به راهت هستيم... دوربين دور شده است، شب از نيمه گذشته، اما در آرامش قبل از طوفان به سر مي برد. از پنجره ماشين كرايه نسيمي مي وزد كه بوي آزادي مي دهد. جنگ تمام شده است. ما رفته ايم اما زكيه و نرجس همچنان در دفتر روزنامه مانده اند تا سپيده دم كه براي گرفتن حق خود از باقيمانده زندگي تلاش كنند.
سمانه احمدي تاريخ انتشار:15/5/1386 ساعت انتشار:15:00 |